تبليغاتX
پیله تنگ پروانگی - بسیج مدرسهء عشق بود ...
پیش از آنی که درختان همگی دار شوند ... شاخه ها را بتکانید که بیدار شوند !

 

بسم الله الرحمن الرحیم

اتفاقات ناگوار روزهای اخیر ، از جنبه های بسیاری قابل بررسی و تحلیل است . از آنجا که چندان علاقه و انگیزه ای به ورود در مسایل و جنبه های بغرنج سیاسی حکومتی - تا حد امکان - نداشته و ندارم ، بی اعتنا به بسیاری از آن مسایل می گذرم با اعتقاد به اینکه همواره تاریخ ، شاهد عادلی برای قضاوت در بارهء ماست ...

اما از آنجا که مسیر زندگی من و امثال ما ، با بسیاری از نهادهای انقلابی مان چنان گره خورده است که فرهنگ و روند و خاطره های آن - حتا - جزئی از شخصیت ما شده است ... نمی توانم در مورد اتفاقات و تحولات آنها خاموش باشم و به رسم اغماض و بی اعتنایی اجباری ، از این چند کلام کوتاه نیز بگذرم ...

***

نوجوانی من و بسیاری از بچه های هم سن و سال من مصادف بود با جنگ تحمیلی و مسایل پیرامون آن در جامعه ، که به طبع ما را مستقیما" مخاطب خود می ساخت .

پدر از زمانی که به یاد داشتیم در جبهه بود ... تنها اوقات کوتاهی - هر چند ماه - به دیدارشان نایل میشدیم و چه کوتاه و ناخرسند ... جای خالی پدر و برادر و ... اعضای خانواده را برای ما و بچه محلهای پرشر وشور شرایطی مثل من داشتند ، مسجد قدیمی محل و بسیج نوجوانان پایگاه مقاومت و درسهای نظامی و غیر نظامی آن و ... پر میکرد .

آنجا بود که یاد گرفتیم که بسیجی یعنی عاشق ... یعنی یک سالک بی اعتنا به ظواهر روزگار و بی ادعا که تنها در مسیر دوستی و محبت خدا و پیشرفت در راه رضایت او گام برمیدارد ...

یاد گرفتیم که عاشق بسیج باشیم . زیرا تنهادر زیر لوای این اسم مبارک بود که دسته دسته میشد برای کمک به همسایه ها و هم محلی های فقیر و ناتوان کاری کرد ، هرچند کوچک ... بسیجی می بایست باشی تا مهربانی را برای همهء بنده های خدا بخواهی و دشمن بندهء خدا نباشی ...

آنجا یاد می گرفتیم که باید با سیاهی ها ی درون افراد جنگید نه با خود افراد ، زیرا که آنها هم مثل ما بنده گان جایزالخطای خداوند بودند ...! یاد میگرفتیم که تا جایی که میتوانیم سعی کنیم تا شاید کمی ، مقداری ، شبیه امامان بزرگوار رئوف مان رفتار کنیم .

آروزیمان این بود که کسی خاکستر روی سرمان بریزد و فحشمان بدهد تاما به رسم جوانمردی مولایمان بیاییم مسجد و برایش دعا کنیم ... آرزوها داشتیم ما .....

 بچه های بزرگتر مسجد که جبهه بودند هر چند وقت یکبار به مرخصی می آمدند و مثل پدر ما را مهمان تعریف ها و خاطرهای جبهه میکردند . اینکه چه صفایی آنروزها بین بچه ها بود ... چطور برای خاطر همدیگر بچه های رزمنده مسابقه ای اعلام ناشده داشتند ، که خدمت کنند ، ایثار کنند ، در حق دیگران لطف های بی چشم داشت کنند و از سهم خود - حتا - از زندگی خود بگذرند شاید مورد عنایت و قبول حق قرار بگیرند و بهشتی بشوند و...

             

از جالب ترین خاطرات بچه ها برای من ، قسمتهایی بود که راجع به اسرای عراقی میگفتند ... البته به کرات در تلویزیون هم دیده و شنیده بودیم که اکثر بچه ها ی بسیجی با اسرای عراقی مثل برادری در بند رفتار میکردند چنانکه گاهی آنها و ناظرین را شرمندهء اخلاق و روحیات بسیجی خود میکردند ...

اما این خاطره ها از زبان بچه های مسجد خودمان چیز دیگری بود ... حلاوت دیگری داشت ...

 اینکه بعضی از بچه بسیجی های پایگاه خودمان را میشنیدیم که غذا و آب خود را به اسرای عراقی داده اند و خود روزه گرفته اند ، مست مان میکرد و آروزمند چنان مقامی از راءفت که نشانه کمال مسلمانی و ایمان بود ...

با خودم فکر میکردم که این اسرا ، احتمالا" تا چند لحظهء پیش از اسارت به طرف بچه های ما شلیک میکرده اند و شاید خیلی از دوستان و همرزمان آنها را به شهادت رسانیده اند ...

اگر رزمندهء بسیجی با دشمن اسیر خود چنین رفتاری دارد ، با مردم هموطن و مسلمان خود چه رفتاری میتواند داشته باشد ؟ احتمالا" او باید مظهر " رحماء بینهم " باشد ....

اما در همان روزها هم بعضی ها کارهایی میکردند که در لیاقت یک بسیجی نبود !  ... اما مهم این بود که من هرگز ندیدم که "شهید علیرضا نجفی" شلوار کسی را پاره کند و یا هموطنی از ما را به بهانه ای کتک بزند ...

 هرگز ندیدم و نشیدم که " شهید دارابی "  ، به جای لبخند با سیلی و مشت کسی را امربه معروف و نهی از منکر کند ... هرچند شهید دارابی یک پهلوان بود و زور بازویش از امثال دیگران بیشتر بود ...

همهء این چیزها را نه از " شهید مرادی "  و نه  از شهدای دیگر دیدیم ...

  حتا میدیدم بچه های مخلص سربه زیری را که در مواجهه با این برخوردهای نادرست با مردم توسط دوستانشان ، تذکر میدادند و اگر بی اعتنایی میشد و درشتی ... ، سر افسوس به زیر می انداختند و دور میشدند .

یک روز عزیزی از بسیجی های مخلص و بزرگتر پایگاه به ما ، چند تا از بچه های بسیج نوجوانان ، نصیحتی کرد که هرگز آنرا فراموش نمیکنم ...

او گفت : « خودتان را آلودهء این تندرویها نکنید ، نمازتان را فراموش نکنید ، خودتان را پاکیزه کنید و اصلاح کنید ، بعد به دیگران بپردازید ... علمتان را زیاد کنید ، وحشتناک کتاب بخوانید و فکر کنید ...  و خدارا از نظرتان دور نکنید در هیچ حالتی ،...  مردم را با کتک و اهانت  فقط میشود از اسلام و انقلاب دور کرد !...  برای جذب مردم و امربه معروف و نهی از منکر از امامان و معصومین فقط سرمشق بگیرید ...   

ببینید چه وقت آنها توی گوش کسی زدند و اهانتی کردند ؟!

   اگر با مهربانی و برادری  نتوانیم مردم توی کوچه و بازار را به سمت انقلاب بکشانیم و شلوار بسیجی پایشان کنیم ، روزگار ما و آنها را از اسلام و انقلاب دور میکند ، بعد شلوارهای  پانک و رپ غربی ها را پای ما میکند ! .... »

 ... هر وقت یاد حرفهای آن برادر بزرگترم می افتم ، اشک در چشم هایم حلقه میزند ! به خصوص وقتی میبینم که پیش بینی او درست از آب در آمد ...

گاهی با خودم می اندیشم امروز اگر بسیاری از شهدای مخلص ما زنده بودند چگونه رفتار میکردند ؟

               

حالا امروز پای جوانهای ما بیشتر شلوار بسیجی ست یا ...؟؟؟  ما چه کردیم با اسلام بزرگ مان ؟ با انقلاب عزیز مان ؟ با بسیج عشق مان ؟ ... با مردم مسلمان و انقلابی مان ؟؟؟ ...

 

***

امروز هم گهگاه شاهد همان تندرویها و رفتارهای غیر مسئولانه هستیم . چرا باید برخی ها با سوء استفاده از نام بسیج و لباس بسیج و شخصیت بسیج  ، کارهایی بکنند که در ذهن مردم تصویری سیاه از این شجرهء طیبه برجای بماند ؟

مطلب  پست قبلی همین وب لاگ را به نقل از فرماندهء بسیج دوباره بخوانید .

روزگاری بسیجی بودن با رزمنده گی و هیات نظامی و ... سازگاری داشت و مورد لزوم بود . اما چرا امروز بسیج نباید پرچم دار علم و تحصیل و فرهنگ و تهذیب و تزکیه در بین جوانان این مملکت باشد ؟

چرا بعضی از آقایان همچنان بر جنبه های امنیتی و پلیسی بسیج ، چنان تاکید دارند که دیگر جنبه های این حرکت و تشکل مردمی ، به کلی فراموش گشته است ؟

مگر این مملکت پلیس و نیروی ضد شورش و سازمانهای امنیتی کم دارد که بایستی همه جا از نام و نیروی بسیج برای مقابله با اعتراض ها و نا امنی ها استفاده های درست و نادرست کرد ؟

چرا تصویر و معنای بسیج را چنان مترادف این مسایل کرده ایم که چیزی فرای آن و ورای آن دیگر برای بسیاری متصور نیست ؟؟؟

 چرا بچه های بسیج نباید دوباره با همکاری مردم و جوانهای کوچه و بازار ، متولی کمک به ضعفا و ناتوانان باشد ؟ متولی علم و درس و تحقیق آزادانه و به دور از تحجر های فکری در گروه های مردمی باشد ؟ چرا نباید تصویر بسیجی ، تصویر راءفت و مهر اسلامی و انقلابی باشد ؟

آیا ما آنقدر به چماق های بچه های بسیج احتیاج داریم برای حفظ امنیت نظام که قلم و دفتر و آچار و پیچ گوشتی و بیل و کلنگ و داس و ... را از آنها بگیریم و زمین بگذاریم ؟؟؟

به حتم مسئله امنیت ملی و مردمی آنقدر مهم حیاتی است که در صدر بسیاری دیگر از مسایل ما گاه قرار میگیرد . اما آیا بسیج نبایست ریشهء این امنیت در فکر و فرهنگ ملت ما باشد ؟ یا از آن به چند شاخ و برگ و چوب کفایت باید کرد ؟

بسیج هنوز میتواند برای همهء مردم ما مدرسهء عشق باشد . آنرا تبدیل به مدرسهء اشک و تیغ و قمه و زنجیر و چماق نکنیم .

 

****

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 17:19  توسط علیرضا نعمت پور ( پیمان ) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
علیرضا نعمت پور ( پیمان )


×××××

در سينه غمي هست كه در لفظ نيايد ...


×××

پیوندهای روزانه
118
لغتنامه
اوقات شرعي
فال حافظ
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
پیوندها
آرش گودرزی
سروش روحبخش
مریم شفیعی
مرتضی خبازیان
مهدی اخوان ثالث
عابد اسماعيلي
حسین منزوی
محمدعلی بهمنی
قیصر امین پور
جلیل صفر بیگی
حدیث لزرغلامی
وحید پورداد
فروغ فرخزاد
منیرو روانی پور
عباس معروفی
به روز شده گان
غزل
پژمان
مریم اکبری
پست مدرن !
محبوبه موسوی
لایزر
سوررئالیست
مهرناز مصباح
انجمن فردوسی
غروب کارون
فرهنگسرای نصراله مردانی
دوستان
سایت شعر
مریم و فرشاد
هنرهای ماورایی
شهرزاد
ریاضی و قرآن !
سيد ضياء قاسمي
سيد رضا شكراللهي
حسن حبيب زاده
حبيب زاده حسن
پائيز (عليرضا نعمت پور)
نهضت انتظار
مهاجر
پيام اسلام
محمد كاظم كاظمي
خبرهاي داغ ايران
مثل ماه من
كبود ( پيمان موسوي )
برهان
بانوي كوير
سايت محور
پشت ديوارها
گلچين شعر
عروسك كوكي
دوستداران استاد ايرج رحمانپور
باساك
بي خوابي
نميدانم ها
توحيد و عرفان
مهتاب
فلاسفه
دوست معلم نويسنده
آويني.كام
پايگاه پرسمان قرآني
كنكاش
وهابيت و اسلام
گلچين روز
شناخت يهود
آرمانشهر
شعرنو
عباس معروفی
آيين برادري
معجم
محاكمه !
خوانده شده
لوح
سام سيما
يك دانشجو
كاوش
اکبر اعلمی
خبر آن لاین
tvshack
dailymotion
ضحا
تورجان
عكس
موسيقي
ايول
مريد مولا
...
بی طرف-فوتبال
تورجان جدید
يارو
جیزه جیز
midiz
لهجه ی باران
مرجع سینما
keepvid
ساحل نشین اشک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin