![]() |
![]() |
|
| پیش از آنی که درختان همگی دار شوند ... شاخه ها را بتکانید که بیدار شوند ! |
|
هو المحبوب
این روزها هی این غزل حافظ در ذهنم دور میزند و می چرخد و میسوزاند ! ....
*** دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
**
********
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 14:51 توسط علیرضا نعمت پور ( پیمان ) |
|
|
یا الله و یا رحمن و یا رحیم ، يا مقلب القلوب ...
*** روزگار ره و رسم عجيبي دارد ... مي گويند خداوند گاه از روي محبت گرفتاري و بلا مي دهد به بنده گانش ،
«هر كه در اين بزم مقرب تر است» « جام بلا بيشترش ميدهند ! »
اما اين گمان بردن به خود براي همچو مني بسيار بعید است زیرا آلوده تر از آنم که محبت خاص خدا را البته لایق باشم. *** اما خداوندا ، تو خود ميداني كه بلا و گرفتاریت را هم دوست دارم ، زيرا كه من بيمقدار را به« تو » نزدیک میکند تا جایی که گمانش نمی برم ... *** کاش میتوانستم آنچه را که این روزها بر من میگذرد و در دل دارم برای شما هم باز بگویم اما افسوس !... شاید از جنس همان حرفهایی برای نگفتن باشند و بهتر آن باشد ! كاش حال مرا درك ميكرديد . *** این غزل مشهور ، معروف است به اينكه آخرين غزل سروده ي مولانا ست و چه آتشي ميزند ! ...
***
رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن ترك من خراب شبگرد مبتلا كن
ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا كن
از من گريز تا تو هم در بلا نيفتی بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن
ماييم و آب ديده در كنج غم خزيده بر آب ديده ما صد جاي آسيا كن
خيره كشي است ما را دارد دلي چو خارا بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن
برشاه خوبرويان واجب وفا نباشد اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن
درديست غير مردن كانرا دوا نباشد پس من چگونه گويم كين درد رادواكن
** در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن
*******
الهي و ربي من لي غيرك
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 15:12 توسط علیرضا نعمت پور ( پیمان ) |
|
|
بسم الله النور ...
و اما بعد :
روزهاي خوبي ست اما ما به آن خوبي نيستيم ... چقدر بد است که در این روزهای خوب ( و نه روزگار خوب ! ) ، حالت بد باشد ... !
به راستي ما گرفتار چه هستيم ؟
يك سوال احمقانه مشترك !! ... چيزي موهوم كه در ذهنمان اسمش را گذاشته ايم « خوشبختی » ! اما هرگز تصور واضحی از آن نداشته ایم ، و يا با متصورات محو تر از خودش ذهنمان را انباشته كرده ايم ... اين چه حكايتي ست كه نسلهاي پي در پي ، عمرشان را در پي آن تلف ميكنند و نمي يابند ؟ هر كسي از ظن خود يار آن ميشود ... آنكه پول ندارد ، مدينه اش را در عالمي مملو از سكه و اسكناس و چك تصور ميكند ! ... آنكه خفيف و بي مقدار است ، آرزوي مقام دارد و نهايت اش در كمال برو بياي متفرعنانه ست !! ... آنكه حساب بانكي اش پر است و چشمش و دلش سير است و رفاه دست از سرش بر نميدارد ، آرزومند رهايي و آرامش است !! ... اما كدام آرامش ؟ كدام رهايي ؟؟ ...
... يكي ديگر دل مي برد از آرزوهاي تك نفره (!)، دل ميدهد به جامعه و خوشبختي همگان ( !!! ) ، بعد عمري خون دل خوردن با همگان ، نظمي را عوض ميكند و نظامي ديگرگونه پي ميريزد كه اندك سالي بعد ، ميشود مانع خوشبختي همگاني ديگر ... ! بعد قهرمان ما سر ميخورد به پايين سرسره خوشبختي اش ... خدايا اين چه حكايتي ست ؟ ... من تنها خوشبختهاي حقيقي كه در زندگي ام ديده ام ... بدبختهايي ست كه در نگاه ديگران درك نميشوند و جا نميگيرند ! ... آنهايي كه شهر خوشبختي شان را در خود ساخته اند ... ديگران خوش خيالشان ميپندارند ... آنها كساني هستند كه از هر چيز زندگيشان قطعه اي شعر مي سازند ، و در خيالشان راهي جز رسيدن به معشوقي واقعي يا حقيقي متصور نيستند ...
هر كسي اينجا در پي چيزي ست .
وشاعران جز عشق چيز ديگري نيستند و ندارند و نمي خواهند ... البته شاعر كسي نيست كه شعر مي نويسد ! آنكه زندگي اش حماقت ديگري در پي بلغور كردن كلمات است شاعر نيست !! ... شاعر كسي ست كه شعر مي آفريند ... او عاشق است ! و عشق آفريننده ... من دريافته ام كه ، تنها بدبخت هاي خوشبخت جهان ، شاعرانند ... ديگران بدبختهاي بدبختي بيشتر نيستند كه عمرشان را در پي سوالي احمقانه چال ميكنند ! ... درد بي عشقي علاجش آتش است ...
*********
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 11:59 توسط علیرضا نعمت پور ( پیمان ) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
علیرضا نعمت پور ( پیمان )
××××× در سينه غمي هست كه در لفظ نيايد ... ××× |
| پیوندهای روزانه |
|
118 لغتنامه اوقات شرعي فال حافظ آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|