![]() |
![]() |
|
| پیش از آنی که درختان همگی دار شوند ... شاخه ها را بتکانید که بیدار شوند ! |
|
جلیل صفر بیگی شاعر رباعی سرایی ست که برای علاقمندان شعر امروز نام آشنایی ست
دست کم در این مدت مدید که شعر پارسی گوشه بستر بیماری مزمن اش کز کرده است و لاشخوران سایه بر سر او منتظر تقسیم ارث چرب و شیرینش هستند ... شنیدن رباعی های جلیل برای مدتی کوتاهی هم که شده آدم را به خوش خیالی مطبوعی دچار میکند که هنوز وقت آن نرسیده ست که ... زبانم لال !! ... این کتاب متاءخر جلیل است که خوشبختانه به چاپ سوم هم رسیده است . من فکر میکنم اگر کسی دل به دریا بزند و پا توی معرفت بگذارد و آنرا ابتیاع فرماید به سبب این توصیه بندهء حقیر را چندان دشنام نخواهد داد ... نام کتاب اینست : " کم کم کلمه میشوم " *** چند رباعی از جلیل صفر بیگی را با هم میخوانیم :
***************************************** از شعله شعر من زبان میسوزد
... ***************************************** ******************************************************* |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 5:3 توسط علیرضا نعمت پور ( پیمان ) |
|
|
قسمت ۲ ( هولوکاست افسانه نیست ) را در ادامه مطلب بخوانید : نظرات شما دوستان عزیز هرچه باشد ما را راهنمایی و همچنین خرسند خواهد نمود ...
******************************************************** لطفا" قسمت نخست را در زیر مطالعه فرمایید ... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 6:11 توسط علیرضا نعمت پور ( پیمان ) |
|
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 5:0 توسط علیرضا نعمت پور ( پیمان ) |
|
|
...........................................................................................................................
اين غزل رو از وب لاگ "گلچين شعر" انتخاب كردم چونكه از اين بيتش بي نهايت خوشم اومد : " همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید ... " و از مضمون عالیش ... حکایت درونی شعر فضای خیلی خوبی داره ... خدا رو شکر که هنوز ذوق جوون های این سرزمین مثل شاخ و برگ درختهاش خشک نشده ... خدا رو شکر که هنوز مرهم شیرین ما هست ...
*************************** با هم ميخونيمش ... شايد شما هم ازش لذت ببريد ...
***
تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری
تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری
شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ - هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری
بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری
همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید ببین چه مرهم شیرینیست برای سختی و دشواری!
کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری... ** چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده... دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری !!
**************************************** ******************************************************** |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 شهریور1387ساعت 5:45 توسط علیرضا نعمت پور ( پیمان ) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
علیرضا نعمت پور ( پیمان )
××××× در سينه غمي هست كه در لفظ نيايد ... ××× |
| پیوندهای روزانه |
|
118 لغتنامه اوقات شرعي فال حافظ آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|